دوباره خسته زده تکیه بر عصا دل من شکسته در قفس سینه بی صدا دل من به هر قدم که غریبانه بشکند در خویش حباب نازک صبری شکسته یا دل من پناه برده به پا گرد خاطرات کهن که یک نَفَس بزند حرف با شما دل من مگر به دوره ی سوگ و حماسه برخیزد نشسته در غم شب های جبهه ها دل من شبی که لشکر مردان ِجان به کف صف بست تکان نداد برای خطر مرا دل من شبی که فرصت پرواز آسمانی داشت نرفت راه شهیدان ِ کربلا دل من سحر به سمت ستاره سفر چه زیبا بود سفر نکرد اَزاین تیره تنگنا دل من گذشت
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
استقبال غزلی از مولانا عبدالقادربیدل "مباش غره به سامان این بنا که نریزد جهان طلسم غبار است از کجا که نریزد" دل است و از سر زلفت یکی دو تا که نریزد سری به پای تو ریزد به هر کجا که نریزد سری به عشق تو سرمست و سربدار سری سبز جز این قدر به چه ارزد سری به پا که نریزد به سیب زار محبت به غیر این چه علامت رسیده ها که بیفتد نچیده ها که نریزد به کار عاشقی ام در چهار فصل بیاید خوشا سری که بروید دلی خوشا که نریزد میان لشکر صف بستگان دل شده ات نیز شکسته بال ترینم
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
دست و رو در آب جو تر کردنم گیرم به ناچاریست من بخواهم یا نخواهم جویبار زندگی جاریست حسین منزوی جان دریا در نگاه روشنش از هر کران جاریست بی کرانه ابر یادش در جهان گرم گرانباریست نور گرما بخش خورشید است در دوران یخبندان گرچه در وصفش چنین تصویر تکراری به ناچاریست در چه فصل تازه دارد چشمه چشمه می شکوفد خاک یا کدامین جنبش جذاب و همپیمان به هشیاریست یا چه هنگام است در قحط وفا گلبانگ بر دل ها یا چه شور انگیز برپا خاستن های هواداریست او که در آفاق دارد زیر پرچم
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری

با ماه و آب و آِینَه نسبت داشت نسبت به آفتاب ارادت داشت در وسعت بهار قدم می زد در ساحل سپیده سکونت داشت چشم انتظار لحظه ی رفتن بود از عاشقی هزار علامت داشت تا" آسمان ِ سبز ِ"خدا کوچید دلتنگ بود شوق زیارت داشت "سلمان ِ"شاعران ِ شهادت خوان با شیوه های تازه اصالت داشت محمد یزدانی جوینده از مجموعه شعرم 1375
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
درسینه قلبی یا ذغالی رو سیه دارم فریادها از نیم سوز مشتبه دارم همسایه ها ازناله هایم با خبر هستند با آنکه در راز و نیازم سر به چه دارم بر هر دری سر می زنم بسته است یک عمراست صبح غریبانی چنین تا شامگه دارم اهل محلم _یک دو تن _ درویش می خوانند هم آبرویی نزد تنها پادشه دارم در خود فرو ماندم ولی یاغی نگردیدم بی خرقه هم باشم به خلوت خانقه دارم حالا که دارم نغمه و تار و دف و دفتر برتن قبا و شال و هم بر سر کله دارم در سفره ام نان و نمک آیینه و برگی مهمان ِ حقم
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
می زند بر پشت و پهلویم تبر هیزم شکن تشنه ام از پا در اندازد به سر هیزم شکن زنده ام گیرم که باشم تکدرختی سوخته در نبردم تن به تن با حیله ور هیزم شکن آتش افروزد که آبم نیست در آوندها رحم آیا می برد بر خشک و تر هیزم شکن؟ عاشق گل هاست پنداری، دروغش را ببین سازد از من مشت خاکستر اگر هیزم شکن اره کش از روی گل بند وجودم را زند شاخسارم را برد جای ثمر هیزم شکن دم به دم در سینه دارم یاد ابر نیلگون باشد از باران بلرزد قلب هر هیزم شکن باغکار پر هنر بر پای می دارد مرا
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
فراموشی کنار جای پایم راه می افتد و خاموشی به دنبال صدایم راه می افتد عصا گردیده دستم آه، هرجا می دهم تکیه یکایک نقطه های اتکایم راه می افتد به هر کس می رسم برخورده ای در خط خاتمه است که سمت دیگری بی اعتنایم راه می افتد اگر هم وعده دارم لحظه ی دیدار کم طاقت بیایم یا نه، یار بی وفایم راه می افتد زمستان است و من در برف گم، گرم تقلایم عجب خوناب سردی لا به لایم راه می افتد هميشه در حصار شعله ريز گرگ ها هستم فقط شبگرد پیدا کرده جایم راه مي افتد به زودى در گذارم
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری

چه زیبا خواند گلبانگ اذان را به شور آورد لحن مهربان را تکان داد این میان ابلیس را نیز به خود آ .. ای که گم کردی زمان را علی ...تکبیر و حمد و...رفت اَز هوش چه حال است این دل و دست و زبان را؟ ملایک اَز پی او سجده رفتند به سجده برد وقتی جسم و جان را زبانم لال ...آه از دست شیطان که از رو بست شمشیر نهان را به یک ضربت سبب شد تا قیامت تکان های زمین و آسمان را که خون فوّاره زد اَز فرق خورشید نشانی داد راه ِ بی نشان را خدا را ...
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
گر ماهِ من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد به جمال آفتاب را سعدی به استقبال... افکند از نگاه دو پهلو، نقاب را آیینه پیش چشم نشاند آفتاب را آرایه تازه بست، چه در پای سلسله مفتول ساخت، بافه ی گیسو گلاب را بر چهره اش نم عرقی از حیا نشست چندان که شست گرد گلی با حجاب را نوروز بود، فال که زد در نظر نداشت سر برگی قدیمی لای کتاب را فالی که نیک آمد و گل از گلش شکفت زیبا گرفت حالت مست و خراب را ترکیب زد به شوق و شتاب و نیاز و ناز در من شکست قلعه ی سنگین خواب را
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
پیش صاحبنظران درد و دوا هر دو یکی است چشم بیمار و لب روح فزا هر دو یکی است میرزا صائب تبریزی بید در باد خم و سرو رسا هر دو یکی است سر به زیر است یکی سر به هوا هر دو یکی است زشت و زیبا نگرد، دیده ی کم سوی دو بین حرف در شرح حقیقت رودا هر دو یکی است شب یلدای فراقش همه ضرب المثل است بافه ی گیسوی یا زلف دوتا هر دو یکی است می رسدلحظه ی دیدار و به جان خواهی دید این که احساس فنا، راز بقا هر دو یکی است طرف یار که باشی چه محل گله است بی وفایی برسد یا که وفا هر دو
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری