فراموشی کنار جای پایم راه می افتد و خاموشی به دنبال صدایم راه می افتد عصا گردیده دستم آه، هرجا می دهم تکیه یکایک نقطه های اتکایم راه می افتد به هر کس می رسم برخورده ای در خط خاتمه است که سمت دیگری بی اعتنایم راه می افتد اگر هم وعده دارم لحظه ی دیدار کم طاقت بیایم یا نه، یار بی وفایم راه می افتد زمستان است و من در برف گم، گرم تقلایم عجب خوناب سردی لا به لایم راه می افتد هميشه در حصار شعله ريز گرگ ها هستم فقط شبگرد پیدا کرده جایم راه مي افتد به زودى در گذارم
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری