درسینه قلبی یا ذغالی رو سیه دارم فریادها از نیم سوز مشتبه دارم همسایه ها ازناله هایم با خبر هستند با آنکه در راز و نیازم سر به چه دارم بر هر دری سر می زنم بسته است یک عمراست صبح غریبانی چنین تا شامگه دارم اهل محلم _یک دو تن _ درویش می خوانند هم آبرویی نزد تنها پادشه دارم در خود فرو ماندم ولی یاغی نگردیدم بی خرقه هم باشم به خلوت خانقه دارم حالا که دارم نغمه و تار و دف و دفتر برتن قبا و شال و هم بر سر کله دارم در سفره ام نان و نمک آیینه و برگی مهمان ِ حقم
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری