سینه ام را می نوازد دست ناپیدای اشک چهره ای گلگونه دارم خاک ِ زیر پای اشک ناله ها سر می دهم در بزم غم شب تا سحر وه چه سرمستم ببین با خوشترین صهبای اشک تا بشوید اَز رخم گرد و غبار خواب را چشم هایم را بگیرد موج خونپالای اشک ارغوانی صورت ِ سیلی خورم باشد ولی لحظه ای خالی نباشد پای چشمم جای اشک تا تواند با همه بی دست و پایی رو کند قلب من زنجیره ای الماس اَز دریای اشک راه خواهد برد در بازار گرم اهل دل هر که دارد دست پر با گوهر یکتای اشک می کند جاری به لبهایم
برچسب:
نویسنده: حمید جعفری
تاريخ: شنبه
1 مهر
1402 ساعت: 18:35